|
|
... شور و حال عاشقانه را عدد بده صفر میکنم کیلومتر شمار ماشین را و زیر چشمی نگاهش میکنم قرار گذاشته ام هر صد متر که یک عدد می اندازد من هم صلواتی زیر لب گفته باشم در سر بالایی و محلهای مسکونی آرامتر در کفی ها و سرازیری ها تند تر و شاید بدون «و عجل فرجهم»! اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم یک! ... این قرار عاشقانه را عدد بده یک آن که کنار هم می رسند سلامی میکنند و بازوان هم را محکم می فشارند صورتهاشان که نزدیک می شود به هم رویم را بر می گردانم نگاهم می افتد به گنبدی شکل حافظیه که تا کنون گمان میکردم بی زاویه باشند صداشان فضا را پر میکند یک... دو... ... ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را دومین بار است که دارد گوش میکند می گوید تا سه بار نشود دلش آرام نمی شود متن پست مدرن را در خوانشی مدرن می خواند داد می زند و میگوید «عدد بده» بعد ریز ریز پشت سر هم می گوید: عدد عدد عدد عدد عدد... ... عدد و منطق دنیای بزرگترها را یاد نگرفته هنوز قدش هم به محل انداختن نذورات نمی رسد دستهای کوچکش را حلقه کرده است در پنجره ها دور حرم حضرت شاهچراغ ع که میگردد بوسه هایی که از شبکه های ضریح می گیرد را با لهجه ای به طعم بهارنارنج، ماندگارشان میکند در خاطرم دو تّو... هَف تو... نُو تو... یازّه تو... سه تو...
اول که آمده بود خواستگاری اش، مومن و مذهبی به نظر می رسید بعدها در تحقیقات هم مورد تایید همه بود اما روز بعد از عقد، تا 9 روز در اتاق زندانی اش کرده بود گفته بود امام عسگری (ع) به من دستور داده که چاهی در خانه ام بکَنم و کنده بود! گفته بود بعد از عروسی مان غیب می شویم اسم من «حمدالله» می شود و ما از یاران امام مهدی (عج) می شویم کتکش هم زده بود تهدیدش هم کرده بود و گفته بود که اگر با کسی حرفی بزنی یا بخواهی طلاق بگیری بیچاره می شوی! حالا بعد از چهار ماه، دیگر کار هم نمی کرد اما حساب بانکی اش همیشه پر بود به روستایی اطراف....... رفت و آمد میکرد و مرادی هم در آنجا داشت در نماز و طاعت هم جدی تر شده بود و با خشوع تر ... می گفت و می شنیدم ولی این حرفها را که می زد صدایش می لرزید نگاهش روی قالی زیر پامان سُر می خورد مدام هم گوشه چادرش را به روی صورتش جلوتر می کشید لابد از خجالت آرام سخن می گفت و گاهی هم دور و بر را می پایید که کسی بویی از حرفهامان نبرد از همان لحظه ای که گفت بعد از کلاس می خواهد خصوصی سوالی را بپرسد دلشوره داشت نگاهش ... اصل حرفش این بود که می خواهد جدا شود اما مشکلی جسمی برایش ایجاد کرده آن آقاشان که... بگذریم ذهنش را برایش باز کردم گفتم که این احتمالها را می دهد و این سناریوها را محتمل می داند تایید و تصدیق میکرد حتی این گزینه را که «شاید واقعا آقاشان راست می گویــ....» ... توی راه که می رفتیم مدام با محمد صحبت میکردم نه که از خستگی رانندگی بکاهم که فضای مقصد دستم آید همه حرفش خلاصه می شد که «دل آدم می سوزد در شهر و استانی نزدیکی پایتخت این همه استضعاف فکری وجود دارد» ... روز آخر کلاسها، کتابی از شهید مطهری معرفی میکردم و لابلای بحث مثالی زدم که اگر 120 تا امام زمان دروغین در زندانها وجود دارد علتش این است که 120000 تا آدم احمق این بیرون بین ِ ماها وجود دارد. جهل را باید دشمن انگاشت! بخصوص اگر چاشنی ِ دیانت داشته باشد. بهانه همه ي این سفره ي واشده، همین دو کلام حرف استاد شهید بود.
... انگشتهای زبان بسته با هم کلنجار می رفتند دل توی دلم نبود در همان مدت کوتاه تمام مختصات در و دیوار را از بر شده بودم ... نافله اش در وصال، رقابت میکرد و از من پیشی میگرفت «1» ... صدای صلوات که از پشت سرم آمد بی اختیار پلک چشمم پرید انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون! ... گرچه وسط اذان بود به عمد، بلند و شاخص سلام کردم چشمانم را دوختم به لبانش ... چشمانش... مثل همیشه در خیالم میخندیدند ... نگاهش... که چرخید، دلم ریخت اشک و بغضم را به زور فرو خوردم سرم را تکان دادم تا سلام ِ داده را مصادره کنم پای لنگ ثانیه ها خشک شده بود ... لبخندش... حالا برای من بود و همه بلندای قامت آسمانی اش ... عطر سلامش... که از وسط غنچه گلهای محمدی بارید همه پنجره ها و فصلها را انکار کرد ... رفت و درست ایستاد میانه جانماز سپید دوقدم جلوتر از من قامت بست ... به تمام خستگیهای چندان نچشیده ی دوران طلبگی ام می ارزید پ.ن: 1- در نمازی و رشک می کُشدم/ با وجودیکه با خدای منی 2- نماز و دیدار خصوصی با امام خامنه ای حفظه الله
هرچه «ببخشید» را بلند تر میگویم تا از کنارش رد شوم و جلو پیشخوان بروم نمی شنود انگار به ناچار صبر میکنم پشت سرش ... نانها را یکی یکی با وسواس خاصی خنک میکند به آرامی سوخته ها را جدا میکند بعد به دقت تا میزند از سبد خرید چرخ دار مشکی اش پارچه ای در میاورد که دورش را نواری زیبا دوخته است به گمانم اضافه پارچه چادر نمازش باشد نانها را به نرمی درونش می پیچد
... چادر را به دندان میگیرد و نان را درون سبد چرخ دار میگذارد روی سبزی دلمه ها... و برگ موها دوست دارم امشب را میهمانش باشم و سر سفره اش بنشینم حتما طعم چای قند پهلویش هم چشیدنی است شاید حتی من را هم مثل نانوا، «پسرم» صدا کند خدا را چه دیدی؟ ... نمی شود یادم میاید بانو منتظر خریدهای من است و بسیار هم عجله دارد! نایلون الویه صنعتی را به دست مخالف می دهم پول چروکیده ای به نانوا میدهم دو سه تا نان داغ روی هم میچینم و بلند میکنم از نانوایی میزنم بیرون و به طرف خانه راه می افتم بدون تشکر و خداحافظی!!! بانو دانشگاه دارد و من امروز خانه داری میکنم! پ.ن: امروز، روز مظهر اسماء جمالیه ی الهی است. تبریک ویژه به مادرها، همسرها، شیرین ها
... علی(ع) هم که باشی یک چاه می خواهی برای درد دل مطمئن باش خدایت حسودی نمیکند! ... قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِيَّةٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَيْه حدیثی است از نهج البلاغه و به روایت چاه لابد: قلبهای مردان وحشی است موانست کند با هر که با وی الفت میگیرد ... و از همین جهت نام تو را خدایت «انسان» گذارد و خدای چاه ها، چاه را آفرید پ.ن: 1-به عشق تو همه عمرم تباه شد؛ بگذار دو روز هـم بـروم عـاشق خودم بـاشـم 2- حالا که بعد از مدتها دوباره سر و کله مان پیدا شد مدام گیر ندهید. بهانه نمی خواهند رفتن ها و آمدن ها. که به قول دوستی به شوخی ای آمده ایم و با بانگی ...رحیل!!!
... برايم مسج زده بود كه دلتنگ ِ من است مي دانستم براي يك مرد و غرورش چه قدر نوشتن و گفتن اين كلمات سخت است برايش مسجي زدم براي تشكر از همه چيز و به خصوص زحماتي كه براي پا گرفتن زندگي مشتركم كشيده بود آخرش نوشتم «شش ماه گذشت... به همين زودي» پاسخ داد «٣٢ سال گذشت... به همين زودي» «آه» داشت مسجش انگار! فهميدم مـــَـــــــرد در فراق همسرش چگونه مي شكند دلم گر گرفت...! ... چشمانش سرخ بود سر سفره سرش پايين بود بي مقدمه گفت: «روز اول كه داخل سپاه شدم ماموريت سه ماهه داشتم بالاي ١٢٠ ماه به نيت شهادت در جبهه ماندم در بسياري عملياتها شركت كردم با شهيد شوشتري و كاظمي و ... تا دقايقي پيش از شهادتشان بودم توفيق شهادت دست نداد امروز كه نامه بازنشستگي ام آمد دلم شكست...» و به اينجا كه رسيد ديگر نتوانست بغضش را نگه دارد ... اون روز بچه ها شور عجيبي داشتند از همون عصر كه داخل «حوزه» شدم مشهود بود بعد فهميدم روز تولد «حاجي» است از لابلاي كتابها، كتابي از مرحوم شاه آبادي را به عنوان هديه انتخاب كردم به تقليد از بزرگي صفحه اولش نوشتم: «زندگاني كه پدرم به من داد مرا با برادرم در آن شبيه و شريك نمود اما زندگاني كه شما به من داديد در وصف و شكر نگنجد فرزند كوچكتان امير» ... عن النبي صلّى اللّه عليه و آله: الآباء ثلاثة: أب ولّدك، و أب زوّجك ، و أب علّمك. (تحرير المواعظ العددية، ص: 248) سه گانه فوق تقديمي بود به سه پدرم آنكه تولدم داد آنكه همسرم داد و آنكه دانشم داد دست هر سه را بوسيده ام لذتي بي بديل دارد نگاه نافذ مردانه هر سه شان!
... پ.ن: دوستي گفت: «بهترين هديه من براي پدرم در اين روز فاتحه و صلواتي است كه از لبان شما مي رويد» تلنگر بود!
|