تبليغاتX
ســــــــــو


ســــــــــو



...

مي گفتند قبلي ها كهنه است

و مومن بايد در حد شأن خويش زندگي كند

فروختيمشان،

قلكهامان را شكستيم

و فرش هاي خانه را عوض كرده ايم

 

...

دل، دل است

تنگ مي شود

هوايي مي شود

به هم مي ريزد

و بهانه مي گيرد!

البت كه اگر دل باشد

نه سنگ و يا اشد قسوه!!!

 

...

يادم است زماني راه كربلا بسته بود

و ما هميشه در روضه ها مي خوانديم

و گريه مي كرديم

اگر راه كربلا باز شود،

 فرش زير پايمان را مي فروشيم

و زيارتت مي آييم

 

...

روايت را كه گفت تعجب كردم

كه شيعه نيست آنكه ما را نبيند!!!

مگر مي شود امام را ديد؟

آنها كه هم محضر امام حسين(عليه السلام) را درك كردند

و هم محضر امام جاضر غايب(عج) را

چه كرده بودند؟!!

آنها كه از لحاظ زماني هم از ما چندان دور نيستند!*

 

...

گفتند «دعوت» دوطرفه است

در مورد ما

اشكالي هست در كار گويا!

شما كه فياضيد

ما هم كه ...

 

...

پرسيدندش تا موعظه شان كند

گفت:

رفتـنـد رفيـقـان و رسـيدنـد بـه منـزل

در خواب غروري تو هنوز اي دل غافل**

 

...

بَلْ قُلُوبُهُمْ في‏ غَمْرَةٍ مِنْ هذا وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُون‏

سوره مومنون/٦٣

حرفش اين است

دلهاشان در پرده غفلت است

و «كارهاي» مهمتري دارند كه بروند و انچام دهند!!!

 

...

چهارشنبه اين هفته روز زيارتي امام رئوف است

اگر رفتيد محضرشان سلام رسانده و بگوييد

از حال ما اگر جويا شده باشند

آقاجان!

ما حالمان خوب است

«كارهامان» خوب پيش مي رود

حاجتمان را گرفته ايم

منزل جديد رفته ايم به دعاي شما

فرشهاي جديد هم با پرده ها و مبلها set  است

باز هم ممنون!

ببخشيد اگر دير به دير سر ميزنيم

سرمان شلوغ است

و دستمان تنگ!!!

 

...

 

 

پ.ن:

* احوالات آيت الله مرعشي نجفي

**گمان كنم از بزرگ مراد تفكيكيون،ميرزا مهدي اصفهاني

***مگر غايت از دانشگاه و مدرسه و كار و زندگي و ازدواج و بچه و ... همه آدم شدن نبود؟ چرا امروز هدفهامان قرباني همين ها مي شوند؟!!

****وظيفه امروز داشگاه و علم و امتحان نيست! خودت را گول نزن! وظيفه آدم شدن است! و تنها راهش حضرات اهل بيت عليهم السلام اند كه «بكم فتح الله». آثار زيارت اين روز را بخوان تا بداني!

*****بليط و درس و بي پولي و ... بهانه است. شده حتي اتوبوس بگير و برو! حتما ها انشاء الله! بفهم عاشقي درد هم دارد!!! بيچاره شوي نگاهت مي كنند. ببُر تا ببُرانندت براي خويش!

******اين هم لينك متن نشست «زیارت امام رضا(ع). تولای توحید یا تمنای شرک». يه نگاهي بيندازين

*******پيشاپيش زيارت قبول. همديگه را از دعا فراموش نكنيم ان شاء الله.

********راستي كمي بزرگ شويم! اين بار براي حاجات نرو! براي خودش! و در طلب خودش! خودش را از خودش و بواسطه خودش بخواه. حتي براي خودش. ببخشيد! توضيحش كمي برايم سخت است! عنوان پست كمي كمك مي كند.

*********گويند حضرت را با كنيه شان «ابا الحسن» خواندن و به فرزند و مادر ، نگاه ويژه ايشان را همراه دارد. اميد كه خائب نگرديم. آمين يا رئوف

**********ببخشيد طولاني شد و مستقيم! گاهي لازم است!!! چونان بي كنايه هاي كلامش

 

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

...
گفت برايش بنويسم
كارت عروسيشان را
نوشتم و پاره كردم...
نوشتم و پاره...
نوشتم و...
ن...
نشد!

...
در همين وبلاگ «سو» با ايشان آشنا شديم
با همسر گرام مي آمده اند و مطالب را مي ديده اند
علي ما يقول

...
بارها سفارش متن دادند
مدام نوشتم و نمناك بود
به خودش هم گفتم
نمي شد انگار نارنجي نوشت!!!
نشد!

...
نقلي شنيده ام درباره شهيد رداني
همسر نمي گزيده اند گويا
يك روز كه از جبهه بر مي گردد
نظرش عوض شده!!!

...
به او هم گفتم
گفتم كه شهيد رداني
براي همه ائمه(عليهم السلام)
كارت دعوت عروسي مي نويسد
و در حرم امام رئوف(عليه السلام) مي اندازد
و ايشان را وكيل مي كند تا ايشان را دعوت كنند

...
به او هم گفتم بنويسد
مثل شهيد رداني
گفت كه نوشته است
و منتظر...

...
شب گويا خواب مي بيند
حضرت زهرا(س)را
كه فرموده اند آمديم
خيلي خوب بود!

...
و آغاز ماجراي او با مادر مهرباني ها شنيدن دارد
كه پس از برگشتنش از جبهه و برگشتش از نظر
قصد زوجه اي سيده علويه مي كند
تا محرم حضرت باران(سلام الله عليها) شود
محرم...
شد!

...
او هم عروسيش را در مركز جانبازان قطع نخاع گرفته بود
اداي دين باشد به محضرشان
و گفتم
كه براي ذوات ائمه(عليهم السلام) كارت دعوت...

...
عروسي بامزه اي بود
در نوع خويش بديع
و جاي همه در زير باران خالي!
به جز برخي كه بودند!!!

...
فرمود انا و علي ابوا هذه الامه
مگر مي شود پدر در عروسي فرزند نيايد
و مادر نيز
به شرطي كه ما خلف باشيم!!!

پ.ن:
١- عروسي آقا مسيب و رهرا خانوم هفته قبل بود. مي خواستند شب تولد را ميهمان آسمان رضوي باشند. دو شب زودتر از ميلاد مراسم بود. بازم تبريك
٢- كارت عرويسشون هم اينه هاش!
٣-
آقا صالح هم داماد شده اند. مباركشان
٤- يه تبريك ويژه هم به آقا مهدي. سحر دو روز قبل، در حرم رضوي يا علي(ع) گفته اند براي تمرين عشق آسماني. خيلي خوشحالم كردند.

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

...

وارد دانشكده مي شوم

چيزي تغيير كرده

اما نمي دانم چيست!

مزه خوبي برايم ندارد

احساس غربت مي كنم

 

...

كلاس رفتنمان هم اين روزها شده جهاد اكبر

بايد برويم سر كلاسي كه استاد گرامي اش

از روي برگه هايي درسمان مي دهد

كه بوي دهه ٥٠ و ٦٠ مي دهند

رنگ و روي برگه ها شاهدند بر مدعايم

و نيز پلاسيدگي مطالب!

 

...

البته كه استاد دغدغه مندي است

آنگونه كه خويش مي فرمايد

پس از آنچه بازنشستگي اجباري ديگر اساتيد مي خواندش

وي نيز«خود» از هيات علمي استعفا داده است!!!

 

...

كلاس كه تمام مي شود

با ذهن هم كشيده از طعم گس پوزيتيويسم

سري به دانشكده همسايه مي زنم

نمي دانم اين دوستان بسيجشان

چگونه در اين مدت كم

عمليات شناسايي انجام داده اند؟!!

دعوت كرده اند براي مشاوره فرهنگي!!!

 

...

در اتاقي شلوغ نشسته ايم سر ميزي و مشغول به صحبت

از اولويتها مي گويم و استراتژي آنان در سال تحصيلي جديد و دوران جديد

استناد مي كنم به فرموده هاي حضرت ولي

در ديدار با نخبگان

كه به حق صدور حكم جهاد است

براي افسران جوان

 

...

اينها را كه مي گويم

چشمانم در شلوغي هاي اتاق مي چرخد

مي رسد به عكسي از شهدا

با زير نوشت «واي اگر اذن جهاد...

دهانم حرفهاي خودش را مي زند

به اين فكر مي كنم كه اگر اذن كه نه

حكم جهاد...

 

...

رشته افكار را مي گسلد

داخل آمده و وظايف جديد را ديكته مي كند

نمي شناسمش اما

گويا سرويسهاي بهداشتي دانشكده را

باز شعارهاي سبزي پر كرده

از ١٣ آبان

و ما بايد در اين ايام عزيز

استكبار ستيزي را حكما به اعلي درجه اش برسانيم!!!

 

...

رهاشان مي كنم

چشمانم قفل شده است

اين بار هم گوشها كار خود را مي كنند و سخن را مي شنوند

اما ذهنم و سويم متوجه عكسي شده است

كه نبود!

صبح...

روي ديوار دانشكده...

صلابت روح خدا!

جاي خالي اش دلتنگم مي كند

 

...

مي دانم

بيش از دلتنگي من براي عكس حضرت روح خدا

حضرت ولي دل مهربان و رقيقش تنگ است

براي همت و باكري

و آنها كه با شناسنامه جعلي

رهبر نوجوان اين ملت شوند!

 

...

گفتند

هر روز عاشورا

و هر جا كربلا

و اينكه تو را نيز كربلايي است به خون تو تشنه

و نيز اينكه كسي را تا به بلاي كربلا نيازموده اند...


پ.ن:

-اينجا را حتما ببينيد درباره «عمار» و قسمت دومش را از اينجا

-لينك داخل متن را نيز

-و اين صوت را از  اينجا حتما دانلود كنيد با نام «اين عمار؟»

- يا در همين وبلاگ از سمت چپ اجرايش كنيد

-اين هم كليپش است  با كيفيت بالا و كيفيت موبايل

تاحالا پيش نيومده اينقدر روي چندتا چيز كليد كنم!اما اينها را دانلود و مطالعه كنين.

بسيار التماس دارم!!!

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

...

چند دقيقه بيشتر به حركت نمانده بود

حقير كمترين، ميدان انقلاب بود

آقا محمد مترو شون خراب شده بود

اون يكي آقا محمداز ازگل راه افتادند

مي خواستند سري هم در راه به هفت تير بزنند

آقا هادی و آقا سجاد يك ساعت زودتر از موعد سر قرار بودند

آقا رضا هم كمي بعدتر

آقا مهدی هم بغتتا شدند نفر هفتم شش بليط «رجا»

آن موقع ايشان نواب بودند

 

...

هر جور بود همه رسيدند!

اما نه به بازي پلي استيشن راه آهن

كه برايش به مانند دفعه قبل برنامه ريخته بوديم!

اين بار طعم چشمان متعجب ديگران

به بازي چند كودك بزرگ ريش دار

تا مقصد زير زبانمان نبود

 

...

نه اينكه زبانمان بي كار باشد ها!

باز هم مثل هميشه صحبت از فضاي سايبر

و نقش حزب اللهي ها در آن

و همين حرفهايي كه مانندش را يك بار در اینجا نوشتم!

غيبت خيلي ها هم شد البته!!!

 

...

روز تولد حضرتشان...

به قول دوستي

اينكه ما دست خالي آمديم

دليل نمي شود

كه ايشان هم هديه مان ندهند

 

...

خيلي تقوا مي خواهد

وسط گرماي ظهر باشد

و اين بار بر خلاف مرتبه قبل

دور از چشم خادمهاي حرم

تن به آب حوض صحن نزني!

قبول...!

 ت ق و ي!

 

...

كبوتر ها هم ديدن دارند

حالاتر ها البت كمي احساس غريبي مي كنند

كمي هم آوارگي

نمي نشينند روي آن سازه هاي بي قواره آلمينيومي

ذائقه دهاتي شان

سازه هاي مدرن را بر نمي تابد گويا!

 

...

نه فقط سازه ها به آنها نسازد

ليوانهاي سفيد پاستوريزه هم به من!

با دست، آب مي خورم.

خيلي با كلاس شده ام

كه به مانند «هويزه» از سطل زباله بر نمي دارمشان

دهن كجي مي كنم به اين فرهنگ مصرفگرايي مسخره

با غلافي به رنگ سفيد رنگ پريده

از نوع آنچه بهداشت مي خوانندش

و برايم بي معني است!

 

...

مثل خيلي چيزهاي ديگر

و از آن جمله

مشي طريق روي بال ملايك

با كفش!!!

و ...

 

...

اينها در كربلا وجدانم شد

كه «پا» را خدا براي «روي خاك گذاردن» آفريده است

و نوشيدن مهريه مادرش در حرمش آرزوي جان بايد باشد

و البته كله پاچه هاي كربلا خوردني است!!!

و خلاصه اينكه

طعم خاك و آب و آسمان چشيدني است!

 

...

هر وقت دل تنگي كبوترهاي دهاتي را فهميدند

طعم تلخ ليوانهاي پلاستيكي را هم براي من درك مي كنند

بديل آن كاسه هاي طلايي رنگ نمي شوند...

عمرا!!!

 

...

بگذزيم...!

 

...

به مانند حرم ارباب

از درب قبله وارد مي شوم

و بي اختيار به نيت حرمش!

دلم مي رود تا ايوان طلا

بوي سيب امان مي برد

باران بوسه مي زند كويري خشك را

و خدا در آسمان ابري ديدن دارد

 

...

سردر ورود نوشته است

«سلام عليكم بما طبتم

فادخلوها خالدين»

دوست دارم اينجا «هميشه» شوم

 

...

مردي پاكستاني است به گمانم

ايستاده و با كريم سخن مي گويد

بلند بلند!

چيزي نمي فهمم

الا دو –سه كلمه

رحيم...

كريم...

زهرا(س)...

 

...

گروهي آذري هم وارد مي شوند

ذكر گرفته اند

شاني ده رتبه ده بي بدل سن...

 

...

يادم از مكاشفه آن آقا مي افتد

كانه هر كدام امام رضايي دارند

روبروشان ايستاده و سخن مي گويد

كانه فقط با اوست!

 

...

و آن آقاي ديگر

كه ديده بود

چگونه مردم به شكل انعام وارد مي شوند

و باعنايت حضرت، به هيبت آدم خارج مي گردند

 

...

دروغ چرا؟!!

از خدا كه پنهان نيست

از تو هم نباشد:

خواسته اي نخواسته ام از او

جز خودش.

با اين حساب، تو ...

باز هم كف دستم را

از زنان كولي فالگير قايم خواهم كرد

 

...

دنياي غريب من همين است

خلاصه شده در تو و كبوتر و سيب و رنگ زرد طلايي و باران

و زن كولي كه فال مي گيرد

و نمي داند فال دست كبوترهاي دهاتي را

 

پ.ن:

*مثلا سفرنامه بود. در اصل نبشته اي براي تسكين دل كبوتراني كه خيلي به آنها بدهكارم.

*** اغلب دوستان نامبرده مطالبی نگاشته اند از سفر. آنها را هم می توان نگریست.

** به خدا اينها هزيان نيست! اعتقاداتم است. قبول كنيد كف دست كه دروغ نمي گويد به آدم!!!

***دعاگوي همه بوديم. همه را هم دعا كرديم. علي الخصوص مرد شب باراني( ٨/٨/٨٨ مِنهاي دو) و همسنگرشان.

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |


Design By : Night Skin