تبليغاتX
ســــــــــو


ســــــــــو



...

دو روز مانده به سفر

هنوز با من تماس نگرفته اند براي هماهنگي!!!

 

...

خودم زنگ مي زنم

ظنم بدل به يقين مي شود

همان روز كه رفتم براي ثبت نام حدس زده بودم

و پرسيدم اگر همين دو نفر آقايي كه اسم نوشته اند

در مقابل ١٠٠ نفر خانم مغلوبه شوند چه؟

 

...

حالا هم همين را مي گويد

كه دانشگاه اردوي مختلط را قبول نمي كند

شما هم كنسل!

 

...

التماسش مي كنم

توضيح مي دهم كه با دل بستن به اردوي آنان

آخر ذي القعده را مانده ام

و گرنه كه...

 

...

نشسته روي پله هاي جلوي در

دستان پينه بسته را لرزان بالا مي آورد

آرام پك عميقي مي زند

به سيگاري كه خيلي وقت است نديده ام مثلش

بدون فيلتر!

 

...

عجله دارم

گرچه سنگيني نگاهش رهايم نمي كند

ساعت ٣:١٥ قرار گذاشته ايم راه آهن

زودتر هم حتي رفتم

غافل از اينكه

٢ ساعت اختلاف افق داريم!!!

 

...

حالا كه بر خلاف دفعه پيش فرصت هست

توي خيالم نشسته

زل زده بود توي چشمانم

پكهاي عميقي ميزد

دودها را اما فرو مي خورد

پيرزن آشنا بود انگار!

 

...

ساعت ٥:١٥ حركت است

اين بار باز هم اقتضائات وجهه علمي مان دنبال است!!!

نمي توانم بروم پلي استيشن راه آهن!

 

...

يك كوپه هم نشده ايم

يك روحاني و دو نفر كادر اردو و من

به علاوه ١٠٠ نفر از خواهران!!!

 

...

هميشه با دوستان چند ساعته مشهد بوده ايم

با خانواده اغلب در خانه

در سفرهاي جمعي هم حسينيه

اين بار اما هتل است

احساس غربت دارم!

 

...

اولين لقمه اولين كباب را بالا نبرده مي گذارم

شبيه بوي سوختن است

اما نه...

همان بو است...

 

...

اولين بار در ورودم به هتل بود

از شرم حضور و سر  ِ پايينم در آن شلوغي مدرسه دخترانه! استفاده كرد

از كفشهايش اما شناختمش

همه دودهاي سيگارش را فوت كرد توي صورتم

ناراحت شدم

اما به حرمت سنش و آشنايي هرچند كممون هيچ نگفتم!

 

...

تمام شادي زيارت را مي زند توي صورتم

منوي روي ميز رسپشن هتل

جلوي چشمهاي بهت زده اش

دستانم را روي صفرها مي گذارم و سه تا سه تا جدا مي كنم

مي خواهم بشمارم

نمي شود اما

كرايه اتاق دو نفره از قرار شبي ٩٠ تومن

و ما كه ٣ شب مانده ايم...

 

...

نفهميدم چه شد ناگهان ايستادند

صداي گريه بلندي مي آمد

با ترس نگاهم را بالا آوردم

نشسته بود و سرش را ميان دو دست گرفته بود

بلند بلند مي گريست

در كنار پسري كه در آن سرما جلوي ترازويش خوابيده بود

 

...

با التماس بلندش كردم

نمي دانستم پاسخ نگاه عابراني كه نيمه شب

ما را در آن حال مي ديدند چه بدهم

صد بار فحش دادم به خودم

كه بردن جماعت نسوان در نيمه شب ديگر چه صيغه اي است؟!!

 

...

او اما آرام نشسته بود

سيگارش را مي كشيد

و دودش را فوت مي كرد توي صورتم

بوي سوپهاي ته گرفته مي داد

 

...

همانهايي كه با هزار جور مخلفات ديگر هر روز به خوردمان مي دادند

و اضافه شان را هم كه مطابق ميل علیا مخدره نبود

در سطل زباله جلوي در مي ديدم!

دل پسرك كه سوپ نمي خواست؟!!

مي خواست؟!!

 

...

واير لس هتل هم از طرف ديگر شده بلاي جان

نه دل كندني است

نه توجيه شدني!

 

...

به خاطر همين چيز هاست

كه وقتي پيشنهاد مي دهند

در سفرهاي بعدي به عنوان همراه و مسئول و روحاني كاروان!!!

همراهشون باشم

من من ميكنم!

 و سرفه!!!

 

...

چه مي توانم داشته باشم

براي ادمهايي كه در ظاهر خيلي متفاوت از من و باورهايم هستند

اما دينشان بوي دود سيگار ندارد؟!!

 

 

پ.ن:

١- تعزيت دادن پدر در عزاي پسر سخت است. بخصوص ميهمان باشي!

٢- مي خواستم غير از رنج گناه براي امامم چيزي ببرم

بارها اين شعر را برايشان خواندم:

لباس ياس بر تن كرد زهرا(س)

كنار دست او بنشست مولا

پيمبر(ص) خطبه خواند زهرا(س) بلي گفت

غلط گفتم، بلي نه...ياعلي(ع) گفت!!!

٣- مرج البحرين يلتقيان؛ سالروز پيوستن دو دريا مبارك. ببخشيد كمي با تاخير

٤- هفته كتابخواني بود. نوشته حداد عادل را در باره حضرت آقا از اینجا خوانده ايد كه؟!!

٥- دو تا سخنراني هم در مورد فتنه بسيار عاليست. از اینجا بخونين

٦- سوال كرده بود و نمي دانستم چگونه پاسخش دهم. پاسخ اين دوست در کامنت پست قبلی مورد توجه مخاطبين قرار گرفت. علاقه داشتين يه نگاهي بندازين

۷- حسب الامر سه تا از دوستان را خاص دعا کردم. خودشان دانند!

۸- اینجا هم سفرنامه سفر قبلی است. غربت کبوترهای دهاتی

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

میرسم از صـحن جمهوری چـشمان دلت

تـا ضـریـح سـبـز گیـسـوی پریـشـان دلت

میرسم از غربت چشـمان باران خورده ام

کوه به کوه منزل به منزل تا خراسان دلت

بــاز مـی لـرزد درون ســیـنـه آهــوی دلم

ضـامـن آهـو دو دسـت مـا بـه دامـان دلت

 

پ.ن:

...

پريروز:

اللهم ارزقني حج بيتك الحرام

في عامي هذا و في كل عام

 

....

ديروز:

اين كرمك يا كريم؟!!

 

 ...

امروز:

مـا کــه در دل هــواي حــج داريم

از خـــــدا خـواهش فــــــرج داريم

گر نشد حج نصيب ما غم نيست

حرم ثـــامـــن الــحـجـج(ع) داريم

 

 ...

حالا:

ما رعيت ها كجا... محصول باغستان كجا؟

روستاي سيبهاي سرخ، بي ارباب نيست!

 

...

فردا:

چهل سحر تا كربلامان مانده

شروع كنيم چهل زيارت عاشورا را؟!!

بسم الله!

 

پ.نِ پ.ن:

...

براي اينكه نگاهمان كند

به نام عشقش مي خوانيمش

يا اباالجواد(ع)

ادركنا!

 

...

باز منت نهاده اند

بر سر خوانشان ميهمانيم و دعاگو

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

...

دهانم قرمز قرمز است

و دندانهايم كـُند

از طعم خوش انار بيدار شده ام

 

 

...

تو اما نيستي!

 

...

طعم خوش انار زير زبانم هست!

باز در خواب نام تو را برده ام

و در «شين» مانده...

زبان گـَزيده ام!!!

 

...

البته كه اضغاث احلام است

هفتاد سال از قحطي مي گذرد

خبري از يوسف نيست!

چاه گويا كاروان خور نيست!!!

 

...

«قاف ِ »  تو هم گويا فتح ناشدني است!

 

...

پ.ن:

پلنگ زخمي ديوانه! ماه آن بالاسـت

نـگاه مشتـعلت را از آهــوان بـرگيـــر

بـرادران و زليـخـا و چـاه همـدستـنـد

بمير يوسف تنها... بمير يوسف پير!!!

 

                                   

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

...

روز تولد زمين

و گسترشش

اما نه براي ما كه:

ضاقت الارض بما رحبت!!!

 

...

و گفتند در روز تولد زمين مي آيي

اي آسمان!

 

...

از بسكه آب مي كشم از چشم انتظار

پشت ضعيف پلك فقيــرم خميده است

 

...

يا مقيل العثرات...اقلني عثرتي

يا مجيب الدعوات... اجب دعوتي

يا سامع الاصوات...اسمع صوتي

و ارحمني...

و ارحمني...

و ارحمني...

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |

 

خبــر بـه دورتـريـن نقطـه ي جـهـان برسد

نخواست او به من خسته بي گمان برسد

خدا كنـد كه ... نـه، نفـرين نمي كنم نكند

بـه او كـه عـاشـق او بـوده ام زيـان بـرسد

خـدا كند فقـط ايـن عـشــق از سـرم بـرود

خـدا كند كـه فــقــط زود آن زمــان بـرسـد!

 

نوشته شده توسط میرزای سدهی| |


Design By : Night Skin